سهیل گوشی را از جیبش در آورد و به سمت ستاره گرفت. ستاره گوشی تلفن را گرفت و شماره گرفت.
-" الو، سلام. خسته نباشید..."
گوشی را به سمت سهیل گرفت و گفت:" الان میان."
-" منتظر می مونم."
همه به این دو نگاه می کردند. ماشین پلیس از دور نمایان شد. لحظه به لحظه نزدیک تر می شد و سهیل تنها ستاره را نگاه می کرد. هر سه پلیس پیاده شدند. با خنده به سمت سهیل آمدند و یکی یکی به گرمی با سهیل احوال پرسی کردند.
-" چه طوری پسر. از این طرفا. آهان معشوقت اینجا درس می خونه. خبرش همه جا هست. راستی اون عروسک قشنگتو چه کار کردی؟؟
-" صبح ازم دزدیدنش."
ستاره ابرو در هم کشید. حتما زمانی که ماشین را رها کرد و دنبالش آمده بود دزدیدندش.
-" گزارش سرقت که دادی؟"
-" نه لازم نیست. اومدم بعد از آشتی با عشقم، دوتایی بریم یه ماشین خوشکل انتخاب کنه."
-" حالا آشتی کردی؟"
-" اگه آشتی کرده بود که دیگه به شما زنگ نمی زد."
-" پس اون مزاحم تو بودی؟"
-" آره."
-" پس ما رفتیم. خیلی کار داریم. خداحافظ."
-" کجا؟ از من شکایت کردن. باید منو با خودتون ببرین."
-" شوخی می کنی سهیل؟"
-" نه. زود باشین.شما باید منو ببرین."
-" اما... آخه.... پدرت چی می شه!!!"
-" اما و آخه نداره. اونم با من، کاری که بهتون می گم انجام بدین. زود باششن."
سهیل را سوار ماشین پلیس کردند و بردند.ستاره رفتن سهیل را دید و اشک از چشمانش جاری شد. همان لحظه سهیل سرش را به سمت عقب برگرداند و برق اشک چشمان ستاره را دید.
تاب درد و دوری و ناراحتی سهیل برای ستاره سخت بود. نمی دانست باید چه کاری انجام دهد که سهیل از این بازی شوم جان سالم در ببرد. چگونه می توانست به او بگوید که پدرش ، مادرش را کشته و تنها 2 سال زندانی شد و باز گشت و ازدواج کرد و او را راهی کرد که به سوی موفقیت برود. چگونه می توانست به سهیل بگوید من آن دختر معصوم خیالاتت نیستم؟ اوخوب فرق نگاه سهیل را با همه ی نگاه هایی که دیده بود می دانست. این نگاه سرشار از عشق بود.
ستاره باید برای نجات سهیل کاری می کرد. این پسر لایق یک عشق راستین بود. یک همسر پاک و معصوم به معصومیت چشمانش که زمزمه ی جویبار بود. ستاره وسایلش را برداشت و بی خبر رفت و تنها یک نامه در صندوق پست انداخت.
#############################
آقای احمدی سهیل را از بازداشتگاه بیرون آورد. وقتی به خانه رسیدند سهیل برای فرار از پرسش ها ی پی در پی مادرش به اتاقش رفت. با کفش روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست و اشکهایش اجازه ی باریدن داد.
-" آخه چرا با من این کارارو می کنی ستاره؟ فقط واسه این که می دونی دوست دارم؟ اینه حق یه عاشق؟ اینه سزای عشقم به تو؟ منی که با تمام وجود دوست دارم باید این کارو باهام بکنی؟ آخه ستاره ی من تو که می دونی همه جوره عاشقتم. تو که می دونی لحظه لحظه ی زندگی منی. چرا؟ چرا؟ یعنی اینقدر بدم؟؟ می خوای بفهمم که لیاقت پاکی تو رو ندارم؟؟؟؟؟؟؟ ستاره من به خاطر تو می میرم آخر............."
دو روز گذشته بود و سهیل هنوز از رفتن ستاره خبر نداشت. زنگ خانه به صدا در آمد و بعد این مریم بود که به سرعت از پله ها بالا می آمد و سهیل را صدا می زد.
-" سهیل...سهیل...سهیل...سهیل... سهیل...."
در اتاق را باز کرد و نفس زنان گفت:" سهیل... ستاره... ستاره..."
سهیل از جا پرید. به سمت مریم رفت گفت:" چی ؟ ستاره چی؟"
-" ستاره رفته... اون از خونه فرار کرده..."
سهیل مریم را کنار زد و دوان دوان خود را به خانه ی آقای محمدی رساند. پشت هم در زد. خود آقای محمدی درب را باز کرد. سهیل بی امان از او پرسید:" ستاره... ستاره... ستاره ی من .... ستاره ی من کجاست؟"
آقای محمدی جوابی نداد و سرش را پایین انداخت. سهیل او را کنار زد و وارد خانه شد. در حالی که ستاره را صدا میزد تمام درب ها را باز کرد تا به اتاق ستاره رسید. داخل شد و تمام زوایای اتاق را نگاه کرد. مانتوی مدرسه ی ستاره روی تخت افتاده بود.این آخرین چیزی بود که ستاره به تن کرده بود. سهیل خود را روی تخت انداخت. لباس ستاره را در دستانش می فشرد و گریه کرد. صدایش آنقدر زیاد بود که تمام خانه پر شد از هق هق او. ستاره اش کجا رفته بود؟ بعد از اندک زمانی که ناله اش کمتر شد صدایی از طبقه ی پایین شنید. صدای پدر ستاره بود که فریاد میزد:
-" دختره ی بی همه چیز کجا رفته؟ خونه ی خاله هاشم زنگ بزن. آبرومونو به کلی برد. دختر من از خونه فرار کرده؟؟؟؟ غلط کرده. اگه دستم بهش برسه دمار از روزگارش در میارم. مگه شهر هرته؟ گذاشته رفته که چی؟ دختری که 2 سال تو پرورشگاه باشه و بعدش تو خیابونای پاریس ول بگرده که بهتر از این نمی شه. آوردمش ایران که بهتر بشه، یه ازدواج خوب داشته باشه. امه اون چه کار کرد؟ فرار کرده. لعنت به توستاره."
سهیل از حرفهایش سر در نمی آورد. یعنی چه که ستاره 2 سال در پرورشگاه بود؟ بلند شد و قاب عکس ستاره را از روی دیوار برداشت و عکس را در آوردو در جیب گذاشت و رفت. پای پیاده کوچه به کوچه، محله به محله و خیابان به خیابان را گشت. هوا تاریک شد. ابرها گریه کردند،وشاید همین گریه ی ابرها بود که بغض او را شکست وصدای هق ه
قش رابلند کرد. زانوانش توان رفتن نداشت. همان جا نشست و آنقدر اشک ریخت که ابرها از باریدن خسته شدند. چه غروب غم انگیزی. غم در چشمان َآسمان هم موج میزد. به زحمت خود را روی نیمکتی که کنارش بود انداخت. چشمانش را بست و به یاد آورد لحظه ای را که ستاره را دید. چه لحظه ی زیبایی بود. کاش ستاره نرفته بود. اصلا ای کاش ستاره می ماند و او را آزار میداد . فقط تنهایش نمی گذاشت.
به سختی بلند شد و به راه افتاد. پاهایش تاول زده بود اما او متوجه نشد. درد پاهایش را حس نمی کرد چون درد قلبش بیشتر از درد پایش بود. به قول شاعر:
خلد گر به پا خاری آسان بر آید چه سازم به خاری که در دل نشیند
در راه با خود می گفت:
-"آخه چرا بهت ستاره ی سهیل گفتم؟ حالا رفتی تا اووووه هزار سال دیگه؟؟؟؟؟؟ آخه من که دیگه زنده نیستم.
عمر ما مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان تو ام فردا چرا؟"
سهیل به خانه رسد. درب را باز کرد و داخل شد. مریم به سمتش پرید و گفت
-" تو که رفتی پستچی اومد. ستاره یه نامه برات فرستاره."
و نامه را به سمت سهیل گرفت. سهیل نامه را گرفت و فورا آدرس را نگاه کرد. چهره در هم کشید. نامه را قبل از رفتن پست کرده بود. باز هم سهیل هیچ از ستاره نداشت.
به اتاقش رفت. خود را روی تخت انداخت و نامه را باز کرد. دست خط ستاره را که دید اشکش جاری شد و نامه را مدت طولانی بویید و بوسید. و بعد شروع به خواندن کرد: