سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
داستان - زندگی ابدی
آنچه دیده بیند در دل نشیند . [نهج البلاغه]
   1   2      >

نگاه خانم و آقای سمائی به دنبال یوسف که از سالن خارج می شد بود.با اشاره خانمسمائی همسرش به دنبال یوسف رفت.وقتی به او رسید دید بر روی تاب روی حیاط نشسته و اشک با صدای بلند گریه می کند.آقای سمائی گفت:بعد اون تصادف دیگه کسی رو به یاد نیاورد.دکترش می ه مشکلی نداره.فقط دلش نمی خواد کسی رو به یاد بیاره.چی بین شما گذشت؟


یوسف با تعجب به او نگاه می کرد:تصادف؟کدوم تصادف؟


آقای سمایی سرش را پایین انداخت و گفت:می دونم در جریان نیستی.آخرین باری که با هستی حرف زدی چی شد؟


یوسف:هیچی به خدا!گفت زودتر برگرد. منم گفتم اگه واقعا دوسم داری باید چند سال دیگه صبر کنی.اونم عصبانی شد. نمی دونم چرا.بعد دیگه خبری نداشتم ازش.دلم شور می زد.انگار داشتم از دستش می دادم!توی این شیش ماه همش دنبال کارام بودم که زودتر بیام ببینمش!اما او..اون فراموشم کرد.


آقای سمائی:اون مارو هم فراموش کرده.بعد تلفنت از خونه روفت بیرون و آخر شب خبر دادن تصادف کرده!دختر کوچولوی بیچاره من!با همین نامزدش!بعد دیگه کسی رو به یاد نیاورد!حتی من و مادرشو!و بعد یهو گفت می خواد با اشکان ازدواج کنه!


یوسف:چرا به من نگفتین؟


آقای سمائی:چه فایده داشت؟اون ور دنیا کاری از دستت بر نمی اومد!


یوسف:چرا می اومد!حداقل نمی ذاشتم از دستم بره!


آقای سمائی:دیگه باید فراموشش کنی.


یوسف فریاد زد:چی؟هستی و فاموش کنم؟من به عشق اون نفس کشیدم!به عشق اون راه رفتم!شما که دیگه می دونیین!چطور هستیمو فراموش کنم؟من سالهاست برای این لحظه صبر کردم!که هستی و برای همیشه داشته باشم!حالا می گین بذارم اون پسره از من جداش کنه؟


آقای سمائی سرش را پایین انداخت و گفت:اون دوس نداره یادش بیاد.


یوسف:اما من یادش میارم!اون حق نداره فراموش کنه!اون همه زندگی منه!


آقای سمائی:می خوای چکار کنی؟اون الان نامزد داره!


یوسف:برام مهم نیست چطوری!حتی شده دوباره عاشقش می کنم!اون نامزد من بود!حالا می گین حق اون پسره است؟نه!فقط مال منه!


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سنیه 10/12/90:: 8:40 صبح     |     () نظر

جمعیت به آنها خیره مانده بود.آقای سمائی نیز به سمت آنها می رفتابتدا با مرد میانسال خودآمد ویی گرمی داشت و سپس با سه مرد جوان! اما خانم سمائی هنوز در آغوش زن میانسال می گریست.


آقای سمائی رو به جمعیت ایستاد و گفت:از همتون عذر می خوام.امشب ما اومدیم شما رو قافل گیر کنیم،خودمون قافل گر شدیم...و بلد خندید


هستی از جایش تکان نخود.در شوک بود.که صدای پدر را شنید:هستی بابا،چرا خشکت زده؟خالت اومده ها!!!


هستی به پدر نگاه کرد و بعد چشم هایش روی تک تک تازه واردان گشت.آنها را به خاطر نداشت.فقط عکس هایشان را دیده بود و حالا که از نزدیک میدیدشان اصلا احساس نمی کرد مشتاق دیدنشان باشد...


زمزمه جمعیت آرام آرام به گوش می رسید که به هم می گفتند:یعنی داماد کدومه؟


با پسر خالش داره ازدواج می کنه؟


خوش سلیقه هستا؟


کاش یکیشون داماد من بود...خیلی خوش تیپن!!!


و هستی باز نگاه می کرد..


مادر از آغون خواهرش جدا شد رو به سوی دختر گفت:هستی !!!چرا واسادی؟


و هستی به سمت آنها روفت!!!خاله اش او را در آغوش گرفت و بوسید:وای عزیز خاله!!!چقدر بزرگ شدی!!!تو هستی کوچولوی خاله ای؟


آقای سمائی خندید و گفت:شهلا خانوم هستی من خانومی شده!!!!البته خودش می گه!!


و همه خندیدند...


هستی با مرد میانسال که احتمال میداد شوهر خاله اش باشد(واقعا از عکسش جذاب تر بود)دست داد و خیر مقدم گفت.دستی به سمت او دراز شد..سرش را بلند کرد تا چهره اش را ببیند.پسری بلند قد با صورت سبزه و چشمانی عسلی.هستی دستش را جلو نبرد.و صورتش را نیز به سمت مادرش برگرداند.او هنوز آنها را نمی شناسد...


جمعیت ببه سمت آنها آمدند و شروع به احوال پرسی کردند.


هستی به گوشه ای رفت و با خود فکرد کرد:اه!!حالا وقت اومدن بود؟همه سوپرایز مهمونی منو خراب کردن!!!با اخم های در هم به جمعیت نگاه می کرد که صدایی شنید:خوبی هستی یوسف؟


هستی با ترس به سمت او برگشت و با دیدن همان پسر چشم عسلی با تعجب گفت:بله؟


یوسف لبخندی زد و گفت:محل نمی ذاری؟ازم ناراحتی؟


-چرا باید ناراحت باشم؟
-یوسف:بخاطر این که تنهات گذاشتم!
-شما منو تنها گذاشتی؟
-یوسف:هستی من!تو که منو فراموش نکردی؟
و هستی او را با تعجب نگاه می کرد..و یوسف غمگین،که صدای زنگ در به گوش رسید و کسی که گفت ایندفه حتما خودشونا!
-یوسف:منتظر کسی بودین؟
هستی جواب او را نداد و به سمت تازه واردین رفت و خود را در آغوش زن تازه وارد انداخت.بعد با تک تک مردان و زنان به گرمی احوال پرسی کرد.
یوسف او را نگاه می کرد که به مرد جوانی صحبت می کند.چه گرم و صمیمی!!انگار جای یوسف و او عوض شده بود.
صدای آقای سمائی به گوش رسید:مهرفی می کنم!داماد آینده خانواده ما یا بهتره بگم خانواده نامزد هستی!!!


همه دست می زدند و گویی همه این تشویق ها پتکی بر سر یوسف بود.
تنها کسانی که با تجب یوسف را نگاه می کردند خانواده اش بودند.نه دست می زندو نه لبخند و نه تبریکی گفتند.
یوسف سرش را پایین انداخت و از جمعیت خارج شد!!!


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سنیه 2/12/90:: 10:29 صبح     |     () نظر

سگ به طرف مرغ ها و خروس ها غرید و پارس کنان گفت: این لقمه بگذارید و بروید، کمی حیا کنید! از مدارا و تساهل من سوءاستفاده نکنید. از شب تا صبح بیدار بودم و نگذاشتم روباه و شغال و گرگ به شما بزنند.
خروس که از حرکت ناگهانی و پرش سگ، عقب رفته بود، کمی بالهایش را باز کرد و برای این که هیبت مردانگی اش در پیش همسران حفظ شود، جلوتر رفت و با عصبانیت گفت: این چه حرکت زشتی بود؟ تو پاسبان مایی یا بلای جان ما؟
سگ گفت: چه شده؟ پاسبان مگه شکم نداره؟ شما هر جا می روید می خورید. همه چیز خور که هستید، من از این بخل صاحبخانه چه کنم؟
خروس گفت: زیاد غصه نخور! امشب صاحبخانه مهمان دارد. می تونی یک شکم سیر غذا بخوری!
سگ گفت: این مهمان ها که من دیدم حتی استخوان ها را می جوند و مغز استخوان را در می آورندو استخوان خشک و خالی را می اندازند پیش من. اینها فکر می کنند من استخوان خوارم! آخه بنده خدا مغز استخوان و غضروف و کمی گوشت روی استخوان را می خورم!
خروس گفت: من چه باید بگویم که چند تا از همسرا جوان آینده ام را سر بریدند و دادند این مهمان ها بخورند.
سگ گفت: این مهمانی ها تنها عزای شماست. چه شادی و چه عزا، همسرانت قربانی می شومد.
خروس گفت: چه بگویم که این حکایت دیرینه ماست و پایانی ندارد. ولی عیبی ندارد،خروس رقیب من هم رفت سر سفره مهمان ها!!!!


نوشته: خلیل منصوری


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سنیه 3/3/90:: 11:3 صبح     |     () نظر

پارچ آب پوزه اش را چون سگ جلو داده بود و باد به غبغب انداخته بود و وسط سفره چنان نشسته بود که گویی شاه مجلس است. لیوان خالی در کنارش تشنه نشسته بود و از پارچ می خواست تا گوشه چشمی به او داشته باشد. آنقدرخودبین نباش؛ ولی تمناهای لیوان خالی اثری نداشت. پارچ در خود غرق شده بود؛ حتی عرق از سر و رویش می ریخت ولی نمی خواست از هیبت وی در مجلس کم شود.
قاشق خودش را به بشقاب کوبید و گفت: چه شده، خودت را خالی کردی و سرم را درد آوردی!
بشقاب گفت: این چنگال، همسایه ات با آن لباس تابستانی حاضر نشده کمی کاهو بردارد. فکر می کند اگر نباشدیه چیزی توی مجلس کم است.
قاشق گفت: این که ناراحتی نداره، همه اش از بی خاصیتی اش است.
چنگال گفت: چه شده غیبت می کنی؟ خیال کردی اگه نباشی مردم از گرسنگی می میرند؟ دستهای این آدمها هم قاشق است هم چنگال.
لیوان گفت: من هم همین را به این پارچ می گویم. اگر حال ندهد خودم را می زنم تا سرش بشکند...
پسر بچه مهمان آمد تا پارچ را برداردبه لیوان خورد و لیوان شکست. پارچ به خود آمد ولی دیگر تنها شده بود. پارچ بی لیوان که کسی نیست.


نوشته: خلیل منصوری


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سنیه 3/3/90:: 10:52 صبح     |     () نظر

پارچ آب در وسط مجلس نشسته بود و با آن قد بلندش همه چیز را زیر نظر داشت. نگاهی به بچه ای کرد که آرام و قرار نداشت. بچه آشنا نبود. پدر چاق بچه با آن مادر چاق ترش، اصلا کاری به بچه نداشتند. آرامش را به هم ریخته بود. هی با قاشق به بشقاب پینی می نواخت و ضرب گرفته بود. پارچ می خواست واکنش صاحبخانه را ببیند. با آن که می خندید ولی می خواست گوش پسر را بپیچاند. اگر این کار را می کردخیلی خوب بود.


بچه ناگهان مانند برق سه فاز پرید وسط سفره باپا به لیوان زد و لیوان پرت شد، تا خواستم سرم را بگیرم لیوان خورد توی ملاجم، افتادم روی زمین و آب ریخت توی دیس پلو. چشمانم تار شده بود ولی توی همان حالت دیدم که پدره سرخ شد و مادره وا رفت.


نوشته: خلیل منصوری


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سنیه 3/3/90:: 10:40 صبح     |     () نظر

هواپیما به زمین نست. هیچکدامان فکر نمی کردند این قدر دلشان برای این سرزمین تنگ شده باشد.آسمان ستاره باران بود و از هر جهت شهر به زیبایی نمایان بود. مسافران این شب تهران هر یک به جانبی شتابان رفتند با به خوانواده هایشان بپیوندند. در این میان تنها یک  خوانواده 5 نفره بدون استقبال کننده از فرودگاه خارج شدند.
شب زیبایی بود. امشب مهمانی بر پا بود. همهمه و شادی بر پا بود. همه جا می لرزید از صدای خنده. چه تولد زیبایی. همه چیز بود و این زیبایی این جشن را دو چندان کرده بود. هستی می خندید. امسال جشن تولد 21 سالگیش بود. اما امشب خبر مهمتری در راه بود.
خانه بزرگ نبود و جمعیت زیای در آنجا حضور داشتند. این همه شور و هیجانی که در جوانان بود فضا را حتی کوچکتر هم نشان می داد. آقای سمائی از همه خواست برای دقایقی به حرف هایش گوش دهد.
- ببخشید، ببخشید می شه برای چند لحظه به من وقت بدین!
برای آنکه صدایش را همه بشنوند مجبور بود فریاد بزند.
-خواهش کردم، چند دقیقه!
همهمه جمعیت به آرامی فرو نشست و آقای سمائی با خنده ادامه داد:
امشب دختر کوچولوی من می گه بزرگ شده! شما فکر می کنید بزرگ شده؟
همه با خنده فریاد زدند: نه
- منم همین فکرو می کنم! اما اون می گه بزرگ شده و امشب قراره یه اتفاق دیگه هم بیفته. یه مهمون دیگه هم در راهه. اونم کسی نیست جز نامزد هستی.
جمعیت با تعجب به هستی خیره شدند. همهمه بر پا شد. کسی باور نداشت. چرا اینگونه؟ این قدر زود و سریع. هیچ کس خبر ناشت داماد کیست! همهمه هر لحظه بیشتر می شد که ناگهان صدای همه خاموش شد. صدای زنگ خانه همه را وادار به سکوت رد. یعنی آنها آمده بودند. یکی از میان جمعیت فریاد زد: من درب رو باز می کنم.
همه به درب خیره شدند. با باز شدن درب خانواده ای را در پشت درب دیدند. همه با دقت به آنها خیره بودند و در فکر این بودند که کدامیک از این سه مرد جوان داماد آینده آقای سمائی است،که ناگهان صدای فریاد خانم سمائی بلند شد و به سمت درب دوید. سمت نگاه جمعیت تغییر کرد. خانم سمائی به سمت آنها می دوید و همه را به تعجب انداخته بود. او خود را در آغوش خانم میانسالی انداخت که به پهنای صورت می خندید.


ادامه دارد... 


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سنیه 30/1/90:: 9:32 صبح     |     () نظر

سهیل رفت و ستاره رفتن عشقش را از پنجره ی اتاق نگریست. سهیل با سری زیر انداخته از خانه دور میشد. یک آن یه ناگاه سهیل سر برگرداند و به پنجره ی اتاق مریم نگاه کرد. ستاره به سرعت پرده را ول کرد و عقب رفت. سهیل با بغض از خانه دور شد.


مریم که داخل اتاق شد ستاره خود را در آغوشش انداخت و گریه را از سر گرفت.


شب شده بود و سهیل تمام خیابان ها را یکی یکی بالا و پایین می کرد. از زمانی که ستاره رفته بود نه چیزی خورده بود و نه درست و حسابی استراحت کرده بود. فکرش دیگر کار نمی کرد. همه جا را گشته بود اما نتیجه ای نگرفته بود.ستاره از او فراری بود. کاش فقط لحظه ای به او هم فرصت می داد تا نظرش را بگوید.


باران شروع به باریدن کرد. هوای سردی بود. ستاره به آسمان نگاه می کرد. سهیل زیر باران بود. دیگر طاقت نیاورد. گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت. تماس ها بی پاسخ بود. بارها و بارها شماره گرفت تا فریاد سهیل را از پشت خط شنید:


- چقد بگم تا ستاره پیدا نشه من نمیام.


- سهیل؟!


- ستاره... ستاره... تویی؟... آره خودتی... حرف بزن... باهام حرف بزن...


- آروم باش سهیل. تو باید بری خونه. من نمی خوام تو مریض بشی. خودتو به خاطر من ناراحت نکن.


- اینا رو ول کن... بگو کجایی... من همین حالا میام پیشت... ستاره ی من آخه سهیل بدون تو که معنا نداره


- چرا داره. تو باید خوش بخت بشی.


- من فقط با تو خوشبخت می شم. بیا... من قول می دم هر کاری بگی انجام بدم. فقط تو برگرد پیش من. ستاره تو رو خدا به منم یه فرصت بده.


- تو برو خونه همه چیز درست می شه.


- نه... نه... نمی خوام... من فراموشت نمی کنم. شده تا آخر عمرم دنبالت می گردم تا پیدات کنم و تو رو مال خودم کنم.


- تو لیاقت بهتر از منو داری


-مگه بهتر از تو هم تو دنیا هست؟ مگه خدا بهتر از تو هم آفریده؟ ستاره عذابم نده. برگرد کنارم.


-نه سهیل ما نمی تونیم ازدواج کنیم.


- به خدا هیچ کوم از اون چیزایی که گفتی برام مهم نیست. من تو رو به خاطر خودت می خوام.


- برای من مهمه.


- باشه تو بیا. من تا آخر عمرم تو رو از پنجره ی اتاقم نگاه می کنم. فقط پیشم باش. من هیچی دیگه نمی خوام.


- این حرفا چیه؟ تو باید با یه دختر خوب ازدواج کنی و منو برای همیشه فراموش کنی.


- بهتر از تو نیست. من تو رو می خوام بفهم ستاره.


- باشه سهیل تو برو خونه. بعدا صحبت می کنیم.


- تو بگو کجایی من میام اونجا.


- برو خونه سهیل. برو خونه.


و ستاره تلفن را قطع کرد. سرش را به دیوار اتاق تکیه داد و گریه کرد.


سهیل اوی زانو هایش افتاد و بغضش را شکست. گوشی در دستش بود. ناگهان چیزی به خاطر آورد. آخرین شماره را نگاه کرد و فریاد زد:


- مریم... اون پیش مریمه...


و شروع به دویدن کرد.


                                       *********************************


به در خانه رسید. در زد. به شدت درب را می کوبید. مریم درب را گود. سهیل درب را هل داد و  داخل شد و فریاد زد:


- ستاره... ستاره... می دونم تو اینجایی... تو رو خدا بیا... ستاره... می دونستم پشت پنجره ی یکی رو دیدم... کاش برگشته بودم... تا حالا ساعت ها می تونستم باهات حرف بزنم.


سهیل درب اتاق مریم را باز کرد و چشمان سرخ شده ی ستاره را دید. به سمتش رفت، جلویش رانو زد، به صورت ستاره نگاه کرد و اشکهایش جاری شد. با صدایی سنگین از غم گفت:


- پیدات کردم نازنینم.


                                      


پایان                         10/6/1387


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سنیه 10/6/87:: 1:55 عصر     |     () نظر

 


                       "به نام آن که عاشق را تنها آفرید"


  سهیل من!


       این نامه رو برات نوشتم که بدونی توی این دنیا اتفاقای زیادی می افته که باعث می شه بدترین حوادث پشت سرش به وقوع بپیونده.


     وقتی دارم برای تو می نویسم کلمات بهم می گن فقط بهش بگو دوستش داری تا آخرین لحظه ی زندگیت. اما می دونی سهیلم، گفتن این کلمه خیلی سخته. من به خاطر سخت بودن این کلمه از تو جدا نشدم. کلمه نمی تونه یه رویای عاشقانه رو خراب کنه. می دونی عزیز دلم داستانها هستن که با بودنشون تمام آینده ی آدما رو خراب می کنن.


   سهیل جان، داستان از اونجایی شروع می شه که من چند هشت سالم بود. پدرم من و مادرمو مجبور کرد باهاش راهی غربت بشیم. فرانسه، پاریس. پدرم نتونست به موفقیت برسه. خوب یادمه که سینزده سالم بود. پدرم همیشه مست می اومد خونه. هر شب با مادرم دعوا می کرد و من و اونو به شدت می زد. یه شب که به گفته ی پلییس بیشتر از همیشه خورده بود ، با مادرم دعوای شدیدی می کنه و بعد می ره از آشپزخونه یه کارد بر می داره. داد می زد" خستم کردی دیکه. چرا بهم گیر میدی؟ الان از شرت راحت می شم." بعد چاقو رو تو قلب مادرم فرو کرد. هنوز صدای آخری التماسای مادرم تو گوشمه. هنوز آخرین تلاششو برای زنده موندن یادمه. هنوز آخرین نگاهش به من یادمه.


   پدرم حسابی هول شد از خونه که رفت پریدم سمت مادرم. زمین پر از خون شده بود. فوری به پلیس زنگ زدم. اونا خیلی راحت پدرمو پیدا کردن و قاضی دو سال زندانیش کرد. اونی که مادرمو کشت فقط دو سال زندانی شد. منم که هنوز به سن قانونی نرسیده بودم ، فرستادنم به پرورشگاه. پدرم که به خاطر خوش رفتاری فقط یه سال تو زندان مونده بود آزاد شد و دوباره ازدواج کرد. با همین زنی که تو فکر می کردی مادرمه. من پونزده ساله شده بودم. یه دختر جذاب و قشنگ. نامادریم نقشه های خوبی تو سرش داشت. من و از پرورشگاه بیرون آوردن. اگه می دونستم چه بلایی می خوان سرم بیارن هرگز حاظر نمی شدم برم پیششون.


   هنوز یه هفته نمی شد که دیدم یه پیرمردی هی میاد و می ره. گفتم حتما بابام یه شریک پیدا کرده اما بعد فهمیدم نه، اینا می خوان من با اون پیرمرد هشتاد ساله ازدواج کنم. هرکاری کردم پشیمونشون کنم نشد. از خونه فرار کردم. بهد از سه هفته پلیس منو گرفت و تحویلشون داد. اونام منو به ازدواج اون پیرمرد در آوردن. پیرمرد بچه دار نمی شد و تا اون زمان پنج بار رسما ازدواج کرده بود. یه سال بعد از ازدواجمون اون مرد. من شونده سالم بود که بیوه ی مرد هشتاد ساله بودم. تمام دارایی اون به من رسید و پدرم به خواستش رسید.


 به خونتونو پیدا کردن. قسم خوردم کاری کنم که تو ازم فراری بشی اما وقتی دیدمت تازه معنی عشقو فهمیدم. دوست داشتم و نمی خواستم وارد این بازی کثیف بشی.



                                                                               " ستاره ی سهیل


             ###################################



سهیل بارها نامه را خواند. باورش برایش سخت بود . واقعا ستاره عذاب کشیده بود. اما حالا خوب می دانست که ستاره او را دوست دارد. می دانست که خودش هم ستاره را دوست دارد. چه اهمیتی داشت که او ازدواج کرده است؟ مهم این است که هر دو همدیگر را دوست دارند.


                         ##############################


 را در آغوش گرفته بود و گریه می کرد.















 


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سنیه 13/4/87:: 9:37 صبح     |     () نظر



















 زمزمه ی جویبار بود. ستاره وسایلش را برداشت و بی خبر رفت و تنها یک نامه در صندوق پست انداخت.


                          #############################



 سهیل...سهیل...سهیل...سهیل... سهیل...."







 هوا تاریک شد. ابرها گریه کردند،وشاید همین گریه ی ابرها بود که بغض او را شکست وصدای هق هنیمکت تنهاییقش رابلند کرد. زانوانش توان رفتن نداشت. همان جا نشست و آنقدر اشک ریخت که ابرها از باریدن خسته شدند. چه غروب غم انگیزی. غم در چشمان َآسمان هم موج میزد. به زحمت خود را روی نیمکتی که کنارش بود انداخت. چشمانش را بست و به یاد آورد لحظه ای را که ستاره را دید. چه لحظه ی زیبایی بود. کاش ستاره نرفته بود. اصلا ای کاش ستاره می ماند و او را آزار میداد . فقط تنهایش نمی گذاشت.


                           چه سازم به خاری که در دل نشیند



          من که یک امروز مهمان تو ام فردا چرا؟"



 و نامه را به سمت سهیل گرفت. سهیل نامه را گرفت و فورا آدرس را نگاه کرد. چهره در هم کشید. نامه را قبل از رفتن پست کرده بود. باز هم سهیل هیچ از ستاره نداشت.



کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سنیه 12/4/87:: 10:44 صبح     |     () نظر

قسمت یازدهم



ستاره خود را روی تخت انداخت و اشکهایش را رها کرد. دلش می خواست
فریاد بزند اما صدایش در نمی آمد. کاش کسی درد دل مجروحش  را می دانست. سهیل باید می دانست. از روی تخت
بلند شد. اشکهایش را با پشت دست پاک کرد. با خود تکرار کرد: " آره! سهیل باید
بدونه."



تلفن را برداشت. شماره ی مریم را گرفت.



-" الو. مریم خودتی؟"



-"آره. ستاره تویی؟"



-" مریم شماره موبایل سهیل رو بده."



-" می خوای چه کار؟"



-" می دی یا نه؟"



-" میدم اما خاموشه."



-" برای چی ؟"



-" از وقتی باهاش قهری تلفون رو خاموش کرده."



-" چه طور می تونم باهاش حرف بزنم؟"



-"سر یه ساعت خاصی تلفونو روشن می کنه که بهش زنگ بزنم."



-" تو؟ برای چی؟"



-" حساس نشو. آمارتو می خواد. این که کجا رفتی ، با کی رفتی، در
موردش چی گفتی. حالا می گم بهت زنگ بزنه."



-" نه لازم نیست. کاری نداری؟ خداحافظ."



ستاره قبل از اینکه مریم چیزی بگوید تلفن را قطع کرد. روی تخت نشست و
با خود گفت:



-"چی بهش بگم؟ چه طوری بگم؟ آخه خدای من چی به اون بیچاره
بگم؟"



گریه را از سر گرفت. ساعتی چند سپری شد تا اینکه از خستگی بیهوش شد.



                                   ############################



صبح با صدای زنگ ساعت بیدار شد.



-" خدا من که هنوز زنده ام."



با ناراحتی لباسش را پوشید تا راحی مدرسه شود. بدون صبحانه از خانه
خارج شد. چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. به راه افتاد. صدای بوق ماشین به گوشش
رسید. به پشت سرش نگاه کرد. سهیل بود که پشت فرمان نشسته بود. از چشمانش پیدا بود
که تمام شب را نخوابیده. به ستاره اشاره کرد که سوار شود اما ستاره رهش را ادامه
داد و رفت. اتوموبیلش را روشن کرد و خود را به ستاره رساند. شیشه را پایین داد و
گفت: " سوار شو. "



ستاره بی اعتنا رفت. سهیل پیاده شد و به دنبالش دوید. ستاره سوار
تاکسی شد و رفت. سهیل به دنبال تاکسی دوید. آنقدر دوید که با صورت زمین خورد. چه
خوب که ستاره ندید، وگرنه دیگر تحمل این را نداشت.



تمام ساعات فکرش مشغول بود و هیچ چیز را نه میدید و نه می شنید. زنگ
پایان کلاس خورد. اگر مریم نبود آن را هم نمی شنید. از مدرسه که بیرون رفتند تنها
چیزی که ستاره دید صورت خراشیده ی سهیل بود. خواست به سمتش رود که به خود آمد اما
سهیل به سمتش رفت.



-" ستاره ! وایسا. صبح که رفتی. حالا بگو چه کارم داشتی؟"



-" شما کاری نداری مزاحم می شی."



-" تو کار منی. تو زندگی منی. ستاره از وقتی مریم گفت کارم داشتی
تا حالا پلک رو هم نذاشتم. بگو . بگو چی باید بهم بگی."



-" اگه نری زنگ می زنم پلیس. این بار دیگه این کارو می
کنم."


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سنیه 4/3/87:: 8:52 عصر     |     () نظر

   1   2      >
درباره

سنیه[118]
طفل پاورچین، پاورچین، دور شد از کوچه ی سنجاقک ها. بار خود را بستم، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون. دلم از غربت سنجاقک پر
صفحه‌های دیگر
لینک‌های روزانه
پیوندها
فهادانــ
****شهرستان بجنورد****
فرزانگان امیدوار
دکتر علی حاجی ستوده
پایگاه اطلاعاتی و کاربردی شایگان
محمد قدرتی Mohammad Ghodrati
پاتوق دخترها
سه ثانیه سکوت
نهِ/ دی/ هشتاد و هشت
پلاک 40 (سرداران بی پلاک)
بر و بچه های ارزشی
جمله های طلایی و مطالب گوناگون
تعمیرات تخصصی انواع پرینتر لیزری اچ پی HP رنگی و تک رنگ و اسکنر
شاه تور
سامع سوم
mansour13
برادران شهید هاشمی
قلب خـــــــــــــــــــــــــــاکی
هیس
دهاتی
بهونه های بارونی
ترنم باران
اقلیم احساس
xXxرنـــــــــــگـــــــــارنـــــــــــــــگ xXx
هم نفس
یادداشتها و برداشتها
بوی سیب
کانون فرهنگی شهدا
منطقه و جهان آبستن حوادث خوش یمن
عاشق آسمونی
مردود
جمعه های انتظار
حفاظ
علیرضا حقیقی(صدف)
همسفر عشق
ایـــــــران آزاد
به خدا سپردمت ما مال هم نبودیم
صل الله علی الباکین علی الحسین
ازدواج؟... بــعــلــــه
TOWER SIAH POOSH
اندیشه
پزشک انلاین
حقوق و حقوقدانان
COMPUTER&NETWORK
ناکام دات کام
صاعقه
esperance
دوزخیان زمین
فشن بلاگ
آقاشیر
Sea of Love
شب‏های مهتابی
عکس
مهندسی کشاورزی- علوم باغبانی ورودی 89
کلبه عشق
.: شهر عشق :.
پردیس
عــــشقـــــولـــــک
پرواز تا اوج
پردیس جوووونم
شهداشرمنده ایم _شهرستان بجنورد
غصه نخور فدای سرت
نبض شاه تور
توشه آخرت
.:بازی+دانلود+موبایل:.
آشنای غریب
مسائل شیطان پرستی در ایران و جهان
بی پروا
بی پروا
منطقه آزاد
عشق صورتی
تنهایی من
عشق طلاست
جیگر نامه
دانلود ، ترفند ، برنامه ، بازِِی ، آهنگ ، کلیپ ، عکس،داستان
PATRIS
اشک غروب
آخرین منجی
صفاسیتی
امیدزهرا omidezahra
وبلاگ فنی مهندسی گرگ آسمان
wanted
بانوی آفتاب
دکتر علی حاجی ستوده
%% ***-%%-[عشاق((عکس.مطلب.شعرو...)) -%%***%%
حباب زندگی
یاغی
به وسعت دنیا
قدرت ابلیس
حدائق ذات بهجة
آسمان بی حجاب
پوست کلف
دنیای واقعی
خاطراتی همچون قهوه تلخ
نسیم خورشید بی حجاب
اینجا چراغ قرمز ندارد
دانشمندی برای تمام فصول
پروانه وار
برنامه های کوه
آهــــــــــــــــــــاوران
موتور سنگین ... HONDA - SUZUKI ... موتور سنگین
قدرت شیطان
دل نوشته های هدهد سرگشته
عمومی
نور
((( آرمین و رضایا )))
عاشقان میگویند
تا ریشه هست، جوانه باید زد...
خلوت تنهایی
اس ام اس عاشقانه
محمدرضا جاودانی
چه زود از یادت رفت...
SAVALAN
عشق
انتظار
::::: نـو ر و ز :::::
معجزه ی شیطان
اس ام اس سرکاری اس ام اس خنده دار و اس ام اس طنز
هستم و هستیم
B زندگی بدون تو یعنی هیچ
به خود آییم و بخواهیم،‏که انسان باشیم...
ایده های اخلاقی نوین
sport
دلربا
سحر خیز
نجوا
چرندوپرند
( ازدواج ) 1 بله و 1 عمر خوشبختی یا 1 بله و 1 بلا بزرگ (طلاق )
امپراتوری هخامنشیان
fazestan
لیست یادداشت‌ها
آرشیو یادداشت‌ها